۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

من سر گیجه ام

من سر گیجه ام؛ سر گیجه ای خاک خورده در پستو ی انباری های انسان های فراموش شده

بی تابم، مثل یک آتش سوزان و می پسندم ،کهکشان غرق در رویایم را و می روم برای آنکه فقط رفته باشم..............

م .ه

1389/4/7

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

اثر:
Burhan Yıldırım

مسخ



از زمان لگدی خوردم و


صندوق اندوهبار زندگانی آشفت .


ساعت ها


چون دوازده کبک خاکستری در جاده ای غبار گرفته


پر گرفتند،


وآنچه که پیشتر یک بود


هشت و چهل دقیقه شد ،


آوریل پا پس کشید


تا به نوامبر بدل گردد .




کاغذ ها گم شدند،


رسید ها پیدا نمی شدند


زباله دان ها


از نام سهامداران


نشانی وکیلان


و شماره ی دلبران پر شد.


فاجعه ای بود خاموش.



همه چیز از یکشنبه آغاز شد،


روزی که می بایست زراندود باشد


اما از شادمانی دست شست


ونرم نرمک


چون لاک پشتی بر کرانه،به راه افتاد:


هرگز دوشنبه سر نرسید.



وقتی که چشم گشودم


خود را کم موتر از همیشه یافتم


واز یاد رفته در هفته ای نا معین


چون جامه دانی در قطاری بی هدف


بی هیچ مسافری یا رهبری .




خواب نمی دیدم،


چون ماغ غلیظ گاوی را


به گوش می شنیدم،


پس ، شیر آوردند


شیری هنوز گرم از گرمای پستان ها .


افزون بر این ،نمایشی ملکوتی


گرداگردم بر پا می شد:


های و هوی پرندگان لابلای شاخسار و مه.



اما در میان، هراسناکتر این بود


که زمان نمی گذشت.


همیشه شنبه بود


تا آنکه جمعه نمایان شد.


به کجا می روم ؟ به کجا می رویم؟


کسی نبود تا پاسخی بگوید.




مزارها واپس می رفتند


وچون نگهبانان خستگی ناپذیر


روز را خاموش می کردند.


و عقربه های ساعت


به سوی دیروز می شتافت.




نمی توانم انبوه رعشه هایم را


به این و آن بنمایانم:


خود را تنها در خانه ای احساس کردم


سوراخ سوراخ از بارشی نا خوانده،


و تا زمان را از دست ننهاده باشم


_که تنها گمشده ی او بود _


واپسین یادگار ها را هم شکستم،


با داروخانه ام بدرود گفتم،


دفتر ها و نامه های عاشقانه و موها را


در آتش انداختم


و چون آنکه خود را به دریا افکند


به سوی آینه دویدم.



اما دیگر نتوانستم خود را ببینم .


احساس کردم که


دل شتابزده ام از من می گریزد،


بازوانم کوتاه شد


و قامتم سایید.


با سرعتی شگفت


سال های من زدوده شد


موهایم دوباره بر آمد


و دندان هایم دوباره رویید.




در لمحه ای به کودکی ام بازگشتم،


در بستر زمان بر خلاف جهت رفتم و رفتم


تا که از خود ،


از چهره ام در آینه ،هیچ ندیدم


جز سری مگس وار،


تخمکی ذره بینی


که در تخمدان می چرخید.


– از کتاب پایان جهان " پابلو نرودا "


م. ه 23/3/1389


۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

سر درد های خوشایند


کتاب را جلوی رویم باز کرده بودم .به کلمات قورباغه ای نا مفهوم خیره شده بودم ،به پیشامدهای روزی که به انتها نزدیک بود ،فکر می کردم ،



چند قُلُپ نسکافه بالا کشیدم .



به مخم فشار می آوردم که جزییات را دقیق تر تصور کنم



سرم را برگرداندم رو به آینه ،لب های قرمز پر رنگ با چشمانی گود رفته



سعی کردم حواسم به صدای بال زدن مورچه ی پر دار که همیشه تابستان ها به اتاقم سر می زند ،بدم.



یک لیوان چای داغ یکجا سر کشیدم به داغ بودنش و به مذاب شدن گلوم توجهی نکردم



ماژیک هایی که تازه خریده بودم از کیف دستیم در آوردم بی هدف توی دفترم خط کشیدم.گفته بود طراحیم پس رفت کرده...



یکی از لامپ های لوستر اتاقم هم که سوخته بود



اینبار قهوه ی تلخ هم زدم و بی درنگ توی معدم سرازیش کردم



دیوار زرد رنگ اتاقم سبز شده بود



برگشتم به صبح امروز، یاد توت های خشک شده ی توی باغ افتادم که چقدر با دست جمع کردم همه را جا گذاشتم؛



صفحه ی اول کتاب ورق زدم ،یه موجود قرمز کوچیک روی ورق کاغذ در حال پیاده روی بود



به ساعت نگاهی کردم



بی فایده بود ...تمام این تلاش ها بی فایده بود ...امکان نداشت سردرد به این زنگ داری را فراموش کنم ...نمی خواستم طرف قرص مسکن برم ...تمام تلاشمو کرده بودم که فراموشش کنم ...نه مثل اینکه توی مغز من جا خوش کرده بود ...عیبی نداره همه چیز که توی این مخ هست تو هم روش!



م.ه



1389/3/17



۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه

سروده هایت را ورق می زنم

اثر:افشین پیر هاشمی
خطوط را پی می گیرم و دنبال خطوط می دوم
امروز به یادت هیچ کوچه پس کوچه ای را قدم نزدم
در بی پناهی شیرجه به سوی تنهایی می زنم
و سروده هایت را ورق می زنم
و کلامت را به گوارای وجودم سر می کشم
آسمان را بی چراغ روشن می دارم و زمین را بی پایه می چرخانم
وگوشهایم را برای صدای تو خالی کرده ام
چه بی گناه نیستی ات را به صلیب کشیده ام
امروز پشیمان نیستم تنها به عقب نگاهی می اندازم
و هنوز قطره قطره باران بی ابرت را احساس می کنم....
برای یک معلم
م.ه
1388/2/12

۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

آغاز پایان ، پایان آغاز

به نام خالق من






مدتی چیزی ننوشتم ، دیشب یوهو دلم برای اینجا تنگ شد ، حین دیدن یه فیلم!، و تصمیم گرفتم با انگیزه ی بیشتری اینجا بنویسم، من فکر می کنم ما باید برای هر لحظه از زندگیمون شاکر خدا باشیم،در این لحظه من صد ها بار خدا رو شکر می کنم،برای تمام چیزهایی که دارم و یا داشتم ... و این رفتار همیشه شاکر بودنو مدیون نماز خوندن هستم ، بارها بارها کمک می کنه تا ما به فکر داشته هامون باشیم و شکر گزاری کنیم ،این جوری قدر چیزهای که داریم بیشتر می دونیم... من خوشحالم .


هفته ی پیش هفته ی دشواری بود که گذشت ، 23 فروردین روزی بود که انتظارشو می کشیدم ،درست از 360،حدود 365 روز پیش که آولین جرقه های طراحی های جدید من خورد، می دونستم چنین روزی از راه می رسه .و چرا با اینکه می دونستم ...!!! احساس می کنم آخرین روز سال 89 بود...


امروز پس از 9 ماه فارق شدم ... ومن دوباره خودم هستم.


راستی "هیچ " دیدم؛ فیلم خوبی بود ، فکر کردن کاریه که باید قبل از هر کاری انجام بدیم، دوست دارم دوباره ببینمش!


جمله های این هفته:


ما باید شرایط انجام اثر هنری را بدونیم ،و با نگاه خودمون راجع به اثر قضاوت نکنیم.این راجع به همه چیز صدق می کنه،تمام نعمات خدا یک اثر هنری اند.


ما ممکنه به عشق فکر کنیم ولی هیچ کس معشوقه ی ما و ما معشوقه ی کسی نیستیم.


غرور بیش اندازه بدترین بلا را بر سر آدم ها میاره.و چه قدر خوبه که نظرات دیگرانو بشنویم .


مواظب باشیم چیزیو ادعا نکنیم ، بخصوص زمانی که انجامش هم نمی دیم.


ما مثل حلزون می مونیم بیرونمون سخته و درونمون نرم در حالی که باید برعکس باشیم.



م.ه



26/1/1389

۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه

1389

عکس از دیوید بیرکین

هرگز به این پی نخواهیم برد که چرا مردم را ناراحت می کنیم،از چه چیز ما ناراحت می شوند ،از چه چیز ما خوششان می آید ، چه چیز را مسخره می بینند،.تصویر ما برای خودمان بزرگترین راز خود ماست.

بخش سوم-جاودانگی
سال 1389 13روز شروع شده، سال پیش همین موقع ها بود، برای اولین بار با میلان کوندرا آشنا شدم، توی صفحات کتاب " بار هستی " ایش دنبال قسمتی از هستی خودم می گشتم....و حالا امسال . . .